خوش آمدید
هزاران بار خسته شدم
و هر بار یک گریه ساکت
خستگی ها ز تنم بدر می برد
دل خوشیم به این بود که تن خسته ی گریه
تن خسته ی من را تنها نمی گذارد که دق کند بمیرد
اما چه خیالی گذراندن از سرم بود
تن خسته ام فرو ماند
بی گریه، مبهوت و ساکت
شبخیرگی ها به پرز قالی
مردن آه در اتاق خالی
رسیدن به مرز عجیب از ناتوانی
ناتوانی بر تحمل
به یک تلفیق از کوچکی های فراوان
با شاید یک بزرگی
تنهایی آنرا خوب می نوازد
که بغض است تنها دوست ما
از کویری بودنم یخ می زنم، آرام و ساکت
آرزوهایی بر رهایی اشک
از حصار سرد یک بغض
باز هم هوایی که سردی نگاهش
یخ می زند تنم را...

می روم از شهر تو پنهان و تنها ساکت
انتظارم در جستجویت مالامال
سکوت در بغضم هویداست
زمانه نا نجیبانه پنهانت می کند
که گه نسیمی شبیه تو مرا می خشکاند
شهر تو بی تو چه زشت است و چه بی رحم
چه سرتاسر شب زخمی که بی تو سر کند تنها
ای وای بر این فردا که من در شهر تو باشم باز تنها
ای وای بر این فردا
می روم از شهر تو غریب و ساکت تنها
جاده یک راه بی حیله
مرا مبهوت خویش کرده خیره
سرم می ساید و می نالد و می کوبد
اندرونم می جوشد و سرد است و نمی چرخد سرم
برای یاری چشمم، نگاه آخرین می خواهد و
یک وداع سنگین تر ازابهام نبودن ها
که لحظه ای بیش نیست و تاوانش هر لحظه ی عمرم
نمی داند کسی حال نزارم را
نمی دانی چه می آید به روزم در این شب آخر
تنم خشکیده و می لرزد دستانم
کجایی تو عزیزم، کجایی تو آخر
من دگر رفتم، رفتم بیچاره منم بی همسفر
ای همسفر...

یک روز در حوالی همین زمان خواهم مرد
یک روز در حسرت شب پرسه زنان خواهم مرد
یک ر وز روبروی عکست در انتظار چشمان خواهم مرد

شنیدن ها به دوش کشیدن ها بار تمام تهمت ها
تا به کی؟
صبرم چقدر تحمل دارد مگر؟
ترس از متلاشی شدن نگرانی چشمانم می شود
می شنوم هم از آدم ها هم از بچه ها
سرم هو هو می کند و آرامش دلم را بر هم می زند
می کند صدای گفتارشان
تنهایی ام را پر رنگ تر
واضح تر
تنها تر از هر حسی که غربت می آرد
بچه ها رفتند بزرگ شدند
چه آسان بچگی شان فروختند
و من چه آسان بچگیم را گرفتند
تا آن زمان که مادرم را شناختم بیشتر بچه نبودم
نزنید نکوبید نگویید
برای لحظه ای مرا به حال خودم فرو بگذارید
من تا سبزه می میرم
دختری که حتی مادرش یارش نبود
یه دنیای نا مهربون با همه ی نامردیهاش
داشت اونو لهش می کرد به زیر هر چی غصه بود
اما اون با زحمت زیاد برای دل کوچیک خودش
دنیایی ساخت که قدر یک پرنده بود
اما اون با دل نازکی که داشت یه مرتبه
دید پسری تنها تر از سکوت نشسته بود
دلش مرد و کبود شد و پا گذاشت رو دنیای ساخته شده
اما اون پسر به قصه های بی کلام، عادتی نهفته بود
دخترک خسته ی درمونده شد آخر سر
دل به دریا زد و پاک کرد هر چی با پسرک که ساخته بود
تلخ بود اگر آسمان يک دست ستاره مي شد
آن وقت شب مظلومانه رانده مي شد
مبهوت تنفس مي کنم شب را بي آشيانه
شب چه معصومانه به من آلوده مي شد
از مردنم شب مطمئنا" ديوانه مي شد
که اين چنين مادرانه، مرا آغوش يکپارچه مي شد
شب مرا دوست دارد، من تنها شبگرد بي تمنايم
شب با من تا صبح مرگش آسوده مي شد

ردپایی است که می بینم
آری از آسمان است
و دستی است
که مرا می خواند
و چشمانی منتظر
که من توان نه گفتنش را ندارم
پس خداحافظ ای دنیا
من به دیار آسمان می روم

من از همه عزیزانی که توی این مدت غیبت من، با من بودن و همراهیم کردن تشکر می کنم
ببخشید که بی معرفتی کردم و اینجا نبودم
مشکلاتی پیش اومد که مجبورم به نبودن کرد
از حالا به بعد اگر خدا یاری کنه می خوام حضورمو منظم کنم
موفق باشید
در پناه حق
دلم به حال چشمانم می سوزد
بهت زده اما بارانی
چه تنها نگریست بی رحمی صاحب دلان را
و دریا چه مغرورانه غرق کرد نگاهش را
و او برای همیشه خیره ماند

نامه ای به خدا
سلام
خدای خوبم خدای مهربونم
امروز دیگه اونقدر دلم تنگ بود که به حرف زدن اکتفا نکردم
با خودم گفتم شاید بنویسم یه کم از دلتنگیم کم بشه
کاش می دونستم به چی فکر می کنی؟
کاش می دونستم نظرت در مورد منو کارهام چیه؟
کاش می دونستم چقدر دوسم داری؟
کاش می تونستم واقعا واقعا واقعا عاشقت بشم

راستی گلم یادته بهم گفتی شکل راز و نیازتو عوض کن
از امشب می خوام عوضش کنم همون جوری که تو دلت می خواد
منو ببر به اون رویاهای قشنگمون
یادته وقتی به هم خیره نگاه می کردیم چقدر گریه مون می گرفت
هم من و هم تو ولی تو بیشتر
از این خوشحالم که می دونی چقدر دلم واست تنگه
و می ترسم از اینکه بفهمم چقدر دلت تنگه واسم
نازنین
راستی چرا بهم می گی از من بترس چرا؟
آخه من نمی ترسم چی کار کنم؟
من از خودم می ترسم نه از تو
آخه تو منو از همه بیشتر دوست داری
دلت نمی آد یه تار مو از سرم کم بشه چه جوری بترسم؟
نمی خوام دوباره گریه ات بندازم فقط اینو بگم
که..
که..

هیچ کس نمی دونه چقدر دلم می خواد چشماتو ببوسم
...
افسوس، افسوس برای مردمی که نمی یابند چشمانش را
دمی که برایم تشخیصی نمی ماند که آسمان است یا دریا
عمیق، زیبا، خیره کننده
سپاس آن ایزد مهربان را
که نهاد برایم نمادی از خود در این سرزمین
مریم پاک را

مادر باران...
مهربانی که به دوش می کشد
غم و هق هق باران را
می ستایمش، می بالمش و می بارمش
و آیا عشق ترس از دست دادن است؟
و آیا من عاشقم؟
ای کاش بماند
و بداند و بفهمد باران را
آینه آنقدر می سوزد از بخار آب ، آری آب
آنقدر می سوزد ، تا بگرید
و دیگران را بگریاند، و باز هم آب
من که در رویاهای کودکانه ام می پنداشتم الهه آبم

زبانم به شفافی کلامت نیست
ولی دلم در تب و تاب به جریان انداختن حسی است، بی آلایش
حس به حرف آوردن عشق
عشق من به تعلقات خدا
تو خود گفتی که از خدایی
نمی دانم
بگذرم یا نه؟
پریشانم

در عذابم
عذاب نیامدن حرف ها بر زبانم
اما صبر کن می خواهم بگویم
بگذار بگویم که
جانم بی قرار فدایی شدن است
... 
و اینک حس کردم رسالتی که به تمامی بخار شد
این جمعه هم گذشت
و باز هم من تنها هستم
نمی خواهم دوری تو را باور کنم
نمی خواهم به نبودنت عادت کنم
خسته شدم از این همه زمزمه
زمزمه ی شاید این جمعه بیاید شاید
![]()
و باز هم عصر جمعه ها دلگیر از نیامدنت
نمی دانم از صبوری خداست با از بدقولی تو
بیا، با تمام وجودم التماس می کنم بیا
حتما باید در جوی ها خون روان شود؟
دلم ویران شده و کوچه هایش مالامال خون
جای جایش زخم آلود ، گویی مرده است
نگذار پشت هر التماس آمدنت
ترس نیامدنت باشد
این جمعه را دیگر بیا ،،، خواهش
پس وعده دیدار ما جمعه صبح ، هنگام اذان
میان رنگ سرخ و شط عرفان گم کرده ام راه
نمی دانم می کشاند مرا دل، سوی کدام تردید

هم سرخ است نهایت را، خدای لایزال
و هم عرفان سرانجام دارد، عزیزم خدا را
و وادارم می کند به باریدن، آن گمراهی

در آن دم که می ماند برایم هیچ هیچ و هیچ
و برجاست زردی و رو سیاهی از این همه غرور

و آن سان چه کس خواهد توانست درک کردن این همه عشق را
آری دیده هایم ببارید از این ترس هولناک ببارید
و من چه کس را گویم که عاشقم، می خواهم خدا را

نیستی تا اینجا ببینی چه میاد به روز قلبم
نیستی حتی تا با لبخند، تو بشی مرهم دردم
اینجا هر چی غم و درده می شینه یه جا تو قلبم
نمی خوام دلت بسوزه الهی دورت بگردم
سهم من حسرت دستات تو این کویر وحشت
می دونم منم یه روزی گم می شم تو بی نهایت
یه غریبه ام، غریبه ای که تو آسمون شهرش یه ستاره هم نداره
که بخواد اونو بچینه روی زلفای سیاهت یادگاری جا بذاره
توی پرچین نگاهت می ذاری خونه بسازم؟
واسه ناز کردن موهات با دستام شونه بسازم؟
چشای قشنگ و نازت می دونم الان تو خوابه
هیس کسی دم نزنه که عزیز من توی خوابه
می دونم شعرم قشنگ نیست که بگم هدیه به چشمات
بیا تا هر چی دارم بریزم به زیر پاهات
( آقای محمد ذوالفقاری)
پروردگارا !!!!
من بارانم می بارم
آن سان که بر من روا نمی داری بودنت را
از غم دوری تو می بارم
و آن سان که در لمس منی ای بزرگ زیبا
از شوق داشتن تو می بارم
در تمام زمان بودنم می بارم من بارانم
می بارم از برای تو
ای عشق من
ای خود من
دلم کویری است تنها و عریان
و چشمانم دریایی است همیشه باران
می دانم بارش آسمان چشمانم همتای آن آسمان بارانی بی کران توست
و تو خود خوب می دانی که چرا
چون هر دو از عشق توست.
توی یه بهت غریب و مزمن دلم پوسید
هق هقم پیر شد و بغض سنگین من مجوز سرودنش نداد
یک نگاه سرگردان درسی است که سالها چشمانم مدرس آنند
و هر از گاهی دو چند آهی که بس عمیق و کدر می وزد
و نمی دانم کی می تابد آن رنگ خاکستری بر چشمانم
آنگاهی که جز خاکستری و آسوده خیالی و حجم سبز خدا
چیزی مرا در بر نگرفته باشد
تنها ترسی که گهگاه قلبم را نیزه می زند
ترس دلتنگی و فراموش شدن است
می ترسم از آن که وقتی به وسعت خاکستری پیوستم،
دلم بی قرار این قناری بی تابم باشد
و چه شوم است آن زمان که من غرق در ذرات خاکستری باشم و
متنفر از آن از بابت قناری ام
و نمی ماند هیچ پایی برای بر گشتنم و هیچ جایی برای ماندنم
آن وقت چه؟؟
هاي اي اهالي كوچه در يايي ها
اي كويران دل دريايي
امشب نمي خوام شعر بگم
مي خوام بپرسم
آيا عشق بي وصال زيباتر نيست؟
آيا جاوندان نمي شه عشقي كه نيمه راه بمونه؟
مگه پاداش زجر ليلي و مجنون همين جاودانه شدن نبود؟
يكي پيدا بشه به من بگه آيا عشق من و خدا هم مثل ايناست؟
من نمي خوام عشقم با خدا نيمه راه بايسته
من يكي شدن با خدا رو مي خوام
اصلا من اين جاوندانگي ليلي رو نمي خوام
خدايم نگو نه ، دلت كه نمي ياد
تو هم منو عاشقي درسته؟
خدايم يه بار بگو دوست دارم، يه بار منو ببوس
دلم داره مي تركه
دل منم درياييه
اما داره مي تركه
خدايم دل تو هم درياييه؟
خدايا بگو منو مي خواي
بگو منو مي بري پيش خودت
نمي خوام اينجا توي اين جنگل بمونم
شاخه هاش دست و پامو مي گيرن، جلو چشمامو مي گيرن
نمي ذارن تاج پيشونيتو ببينم (خورشيد رو ميگم)
خدايم دوستت دارم مي بوسمت
عزيزم
تو نیستی و نمی دانی
من تنها
اینجا چه آرزوها دادم بر باد
تو نیستی و من نمی دانم
تو تنها
آنجا بر کدامین مرداب می زنی فریاد
بر کدام سنگلاخ می نشانی اشکهایت را
تو بگو مرا با کدام زبان بگویمت که
بیا، می خواهمت، سرم یک شانه می خواهد
بیا ببین مرا
که چه آرام می خزم زیر خروار تهمت ها
من، من که می پندارم زلال ترین باران شبهای بی ستاره هستم
تو بگو چرا من؟
در میان این گرگهای دروغگو ایستاده ام
تنهایم نگذار
آه که چه بس سنگین فرو می ریزد این اشکهایم
چه زشت می بارد این تهمت ها
و چه بزرگ فشار می آرد این بغض
مضحک است خیلی ، این درکهای پایین
که زجرمان می دهد در تنهاییمان
ای دل بس است این تپیدن تو را
خدایم تو بگو مرا به چه کس توانستن پناه بردن جز تو
خدایم چه سرنوشتی است از تو مرا
خدایم می خواهمت می خواهمت می خواهمت
نمی دانم که چیست این که چند روزی است
تمام مرا تسخیر کرده، چیزی که نه می گذارد بخندم
نه بگریم، نه فکر کنم (مرا مبهوت کرده)
و تنها هدیه اش یک بغض سنگین است
نمی دانم نفرت است یا عشق
بی خیالی است یا توجه
ترحم است یا تنفر
می ترسم، من تنها ماندم با این حس غریب
همه ی مدعیان عشق، به بهانه ای سراب شدند
حالا می فهمم، بیهوده زیستن چگونه است؟
من شاکیم
آی ای خدای دشتهای غریبستانیم
من از تو شاکیم
مرا بی اختیار، سرو جنگل بوته های غم رویاندی
فریادم را بشنو
من شاکیم
بعضی از آدما همیشه در حال فکر کردن هستند تا اشتباه نکنند
بعضی هم همیشه در حال فکر هستند که کسی اشتباهشون رو نفهمه
بعضی هم دائم در فکرند که چه جوری اشتباه کنند
بقیه هم اصلا" فکر نمی کنند
و در آخر هم یه آدم هست که همیشه در فکر که اشتباه نکنه و لی همیشه اشتباه می کنه
اون منم
از این نامردمیها لب فرو بستن را نتوانم
و آن بران دشنه را در دل فرو بردن
تنها به جرم سنگین تپیدن
پناهی که برده بودم را پس زدند
قلبم را سنگین کردند
بغضم را افشرده
این نامردمان سیه روز تیره پرست
این به ظاهر آرام آهوان
که خدا خوب می داند چگونه به روزشان آرد
که همان خداست تنها پناهگاه من
وای که سخت گرفتگی دارد دلم
و بسیار تنگ است
تنگ است از آن عزیز دلی که
در دور دستها فکر مرا می پروراند

آه ای اشکهایم مرا امان دهید
بگذارید باز از حالم بر گویم
خدای من چه می شد گر امشب
در این درخشنده مهتاب و زیبا تنهایی و بزرگ سکوتم
او مرا پیش بود
پروردگارا ! جز تو که پس از مرگ هم با منی
هیچ انگیزه ای نیست که بمانم
تنها ماندم در این فضای مه آلود
سایبانی نیست در این آفتاب بی رحم
تنها باد است که همراه من است
آن هم در لبه ی پرتگاههای عمیق
انسانها را از این بالا می بینم که
بخاطر من به بزرگی کوه هم پشت کرده اند
کوه فدای اقبال من شد
من شرمنده ام
امروز حس کردم که از مرگ می ترسم مرگی که همیشه خواهانش بودم مرگی که می پرستیدمش همیشه فکر می کردم تنها راه نجات من و تنها آرامش من است چون حضورش را در کنارم حس کردم از او ترسیدم احساس ترحم داشتم برای خودم برای آن کارهایی که همیشه می گفتم بعدا انجام می دهم برای آن حرفهایی که قرار بود بعدا بزنم برای آن عشقی که دلم می خواست چند روز دیگر ابرازش دارم برای آن کارهایی که نیمه تمام مانده بودند برای آن هدفهایی که هنوز واصل نشده بودند.
یک باره دلم تنگ شد برای همه کسانی که تا به حال شناخته ام برای تمام کسانی که عاشقانه دوستشان داشتم برای آن کسانی که همیشه مورد نفرت من بودند برای ویولن ارزان قیمتم برای کتابهایم برای شهرم گویی که سالهاست ندیدمشان.
دوست داشتم نگاه کنم همه چیز را تا توان دارم ببینم وقتی باقی نمانده با خودم گفتم این منصفانه نیست که من بمیرم و بقیه بی توجه به من به زندگی شیرین یا تلخشان ادامه دهند شاید هم من خود خواهم ای کاش ...
حالا می فهمم که من از مرگ نمی ترسم ترس من از فراموش شدن و شیوه ی مرگ است
خدای بزرگ آخر به جز تو کیست که مرا هرگز فراموش نکند کیست؟؟؟
خدای بزرگ می دانم که همین برای من کافی و بزرگ و زیبا است اما تو خود میدانی من هنوز به بارگاهی نرسیده ام که عشق ببخشم و جانم عشق طلب نکند.
از زمین و زمان دور مانده ام
در این اتاق تنهایی من
سکوت مرا تنها نمی گذارد
فکر مرا تنها نمی گذارد
قلبم سخت سنگین می تپد
و صدایش قصد بیرون راندن سکوت را دارد
می دانم که اینجا جز همین تنهایی و سکوت هیچ
تکیه گاهی نیست
که به زمینم نزند
تنهایی و سکوت همیشه دست در دست هم مرا به
قلب خدا می برند
آنجا جای خوبی است
جایی که هیچ کس نیست
جایی که با نوازش سیراب می کنند
و با بوسه خواب
آنجا که در آغوش کشیدن خدا را می توان
و بوسه زدن بر چشمهایش را
و گریستن بر مظلومیتش را
و دیدن گریستنش را
و آرام گرفتن در آغوشش
آه ای خدای من مرا با توست
رقصیدن و پیوستن و خندیدن و گریستن
و برای توست
آمدن و رفتن و مردنم
دوست ندارم که عشقمون بارونی بشه
نازنینم چشمای قشنگت دارن چی می بینن؟
عزیزتزینم نکنه بباری نکنه گونه های لطیفت رو مرطوب کنی؟
خوشا به حال اون فضای اطرافت
آخه چقدر کتاب حافظ رو باز کنم؟
چقدر به مهره های تسبیح التماس کنم؟
ای مهربونم دوست دارم خواب باشی چون می خوام اونقدر گریه کنم که آسمون اونجا هم بباره
اه که چقدر ناله هام وسیع هستن و گریه هام عمیق
نمی خوام اینجا تموم بشم
چگونه فراموشت کنم چگونه؟
تو نفس منی من چگونه نفس نکشم؟(گیانگم)
آخه تا به کی یادت رو ببوسم؟
خدای من نکنه با اون چشمای قشنگش بباره
خدایا همون طوری که منو در آغوش می گیری و لالایی می گی
اون رو هم خواب کن
نمی خوام اون قلب معصومش ترک برداره
خدایا کمکمون کن
دیگر چه حسی چه عشقی چه زندگی؟
هیچ راهی نیست دیگر نمی توانم
راهی جز مرگ نیست
هیچ چیز نمی خواهم فقط مرگ
ای زندگی نگه دار پیاده می شوم
خدایا حالا که من جز تو کسی را ندارم
مرا ببر پیش خودت نمی خواهم به پوچی برسم
زودتر مرا نجات بده
دلم پر شده نفسم تمام شده
قلبم سوخته اشکم خشک شده
آیا این سه چرخه سواری که غم فلج بودنش را فراموش کرده زندگی اش بهتر از من نیست؟
خدایا به بزرگی ات قسم طاقتم طاق شده دیگر توانی ندارم
خدایا مگر من همه ی هستی ام را بها نکردم؟
دیگر به چه بهایی؟ نمی دانم
خدای من اگر مرگ را به من نشان ندهی به پوچی می رسم
و مثل برگی بی اختیار خودم را به طبیعت می سپارم.
اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش
اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم
اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
منو ببخش اگه تو رو می سپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم
منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم